از مشغله های ذهنی همیشگی من شعر از نوع خالص ترین آن بوده است دریغا  و دردا که مثل خیلی دغدغه های دگر مجال نداد روزگارَ علی ای حال:

امشب از صدقه سر تلویزیون همیشه روشن خانه دانستم که گونه ای از اشعار شاعران زندانی را حبسیه می گویند و مهمترین این حبسیه گوها در قرن ۵ عبارتست از مسعود سعد سلطان و در قرن شش با خاقانی به اوج می رسد. این حبسه به گمانم معروفترین حبسیه های شعر کلاسیک و بالاخص خاقانی شروانی اسیت:

گزيده اي از اشعار

صبحدم چون كله بندد آه دودآساي من
چون شفق در خون نشيند چشم شب پيماي من

مجلس غم ساخته است و من چو بيد سوخته
تا به من رواق كند مژگان مي پالاي من

تير باران سحر دارم سپر چون نفگند
اين كهن گرگ خشن باراني از غوغاي من

اين خماهن گون كه چون ريم آهنم پالود و سوخت
شد سكاهن پوشش از درد دل در واي من

مار ديدي در گياپيچان كنون در غار غم
مار بين پيچيده بر ساق گيا آساي من

اژدها بين حلقه گشته خفته زير دامنم
ز آن نجنبم ترسم آگه گردد اژدرهاي من

تا نترسند اين دو طفل هندو اندر مهد چشم
زير دامن پوشم اژدرهاي جان فرساي من

دست آهنگر مرا در مار ضحاكي كشيد
گنج افريدون چه سود اندر دل داناي من

آتشين آب از خوي خونين برانم تا به كعب
كه آسيا سنگي است بر پاي زمين پيماي من

حبيب من بر صد ره خارا عتابي شد ز اشك
كوه خارا زير عطف دامن خاراي من

روي خاك آلود من چون كاه بر ديوار حبس
از رخم كهگل كند اشك زمين انداي من

چون كنار شمع بيني ساق من دندانه دار
ساق من خاييد گويي بخت دندان خاي من

تا كه لرزان ساق من بر آهنين كرسي نشست
مي بلرزد ساق عرش از آه صور آواي من

بوسه خواهم داد و يحك بند پند آموز را
لاجرم زين بند چنبردار شد بالاي من

در سيه كاري چوشب روي سپيد آرم چو صبح
پس سپيد آيد سيه خانه به شب مأواي من

پشت بر ديوار زندان روي بر بام فلك
چون فلك شد پر شكوفه نرگس بيناي من

محنت و من روي در روي آمده چو جوز مغز
فندق آسا بسته روزن سقف و محنت زاي من

غصه هر روز و يارب يارب هر نيمه شب
تا چه خواهد كرد يارب يارب شبهاي من

هست چون صبح آشكارا كاين صباح چند را
بيم صبح رستخيزست از شب يلداي من

روزه كردم نذر چون مريم كه هم مريم صفاست
خاطر روح القدس پيوند عيسي زاي من

نيست بر من روزه در بيماري دل ز آن مرا
روزه باطل مي كند اشك دهان آلاي من

اشك چشمم در دهان افتد گه افطار از آنك
جز كه آب گرم پستي نگذرد از ناي من

پاي من گويي بدرد كج روي مأخوذ بود
پاي را اين دردسر بود از سر سوداي من

ز آنكه داغ آهنين آخر دواي دردهاست
ز آتشين آه من آهن داغ شد بر پاي من

ني كه يك آه مرا هم صد موكل بر سر است
ور نه چرخشي مشبك ز آه پهلو ساي من