تقدیر ابدی این قوم خوفی خونین است از آخرزمان. هیچ چیز در این قوم هراسی چون یاد آخرزمان برانگیخته نسازد. دمی که تمام حیلت‌ها به فراموشی کارگر نیفتد یا نشانه‌ای عادتشان را خرق کند، ولوله در شهرشان افتد و رنگ رخسارشان سیاه شود. سراسیمه گردند و پریشان، پریشان و پریشان‌تر، نومید از همه چیز و همه‌جا به چشمان آن دیگری نگاهی تند و ترسیده می‌کنند و دیگری و دیگری. نه که گمان فرجی یا حیلتی از همنشینی، نه، از استیصال دنبال چشمی می‌گردند که خوف و هراسی افزون‌تر در آن بینند و پریشانی بدین فریب بکاهند. دریغ که می‌دانند نمی‌یابند.

هیچ چیز مگر حول آخرزمان از این قوم چنین قرار نبرد، از اینست که همه عمر در حیلت فراموشی کار می‌سازند. راز بی‌قراری ابدی این قوم همین است: آنجا که چیزها در جای خود واقع شود.