سودای چندساله تماشای یه وسترن با اسم وسوسهگر "این گروه خشن" اونم با کیفیت اچدی کار خودشو کرد و خب امیدم ناامید نشد. هنوز مرور حس تماشای این وسترنِ تمام عیارِ
باشکوه کامم رو شیرین میکنه و چون خودم رو مجبور نمیکنم بدون پیش قضاوت بشینم پای فیلم بیشتر حالشو بردم.
قابهای فیلم معرکس و انگار همه حسای فیلم با این کادرا در اومده: شوکت یه عده سوار که معلوم میشه نگاه مطمئن ولی نگرانشون برای سرقتی برنامهریزی شده توسط سرکردهایه که همه میدونن بهترینه، تردید و حس ناامیدی افراد
گروهی که حالا بعد از یه برنامه ناموفق بیشتر از مویی با گسست فاصله ندارن، عزم گروهی که حالابا هم یکی شدن و دوباره شدن یه دسته سوار
که انگار هر کاری بخوان میتونن بکنن، شکستن قواعد حرفهای گروهی خشن که به نظر میرسید فقط برای این دور هم جمع شدن که با هم گروه بهتری برای سرقتهای مهمن اما الان...، عزم راسخ مبارزه و حتی مردن
برای چیزی که دربارش حرفی نزدن ولی تازگی برقش تو چشماشون پیداس و ...
قصه سرراست تعریف میشه بالاوپایین، بالاوپایین، چند تا فلشبک و خودخواهی، بدجنسی و حرص اعضای یه دسته دزدِ خشنِ خلافکار که جاشو میده به رفاقت مردونه اونم تا پای مرگ و تمام. شکوه یعنی این.
این چیزام نه تو دیالوگاس، نه در بالاوپایین قصه، تو نماهای ریز و درشت صورت آدماس
و تو قاب دیدنی حرکت شش سوار شونه به شونه و تو ... . (نمیدونم دیگه؛ در اومده)
هرچند چیزایی مثل تنهایی قهرمانای وسترن (که اینجا چند تاشو با غلظتای
مختلف داریم)، نقش فرعی زنها، نمای باز بیابونا و ... به وسترنای
کلاسیک میزنه اما یه چیزی هست که فرق میکنه:
"این گروه خشن" آدم خوبه نداره. ماجرا ماجرای مقابله آدم خوبه (یا گروه خوبا) با آدم بده (یا گروه بدها) نیس. اینجا همه خاکسترین یا نه اصلا همه سیاهن. ماجرا ماجرای آدم بداس؛ بیرحم،
زنباره، دزد و خلافکار و البته خشن؛ و حالا دزدای خلافکار بیرحمِ زنباره خشن که ما دوسشون داریم
و باشون حال میکنیم. هر چند اولاش خودمونو جموجور میکنیم که خام این خلافای خشنِ نشیم اما آخرای فیلم دلو دادیم و نگرانیم که عاقبت دوستامون چی میشه!
حالی بردیم.
+ نوشته شده در پنجم بهمن 1390ساعت 18:30  توسط رضا كاوه
|
پیش از اینم رسم بود که به جد یا کنایه
و طنز، نقاب سرخ ریا از رخ زرد روزگار برکشم که ای همکیشان این عروس هزارداماد،
شیطانی است زشتخو آراسته به زیور جادو، پس دل بدو ندهید و برحذر باشید از این
تغابن که خزف میشکند بازارش.
اما آنچه همه التیام این روح فرسوده بود شاید
انکاری بود که در درون پنهان بود و بیهیاهو سنگ بر سنگ کلنجار با این پتیاره بند
مینمود. این همه اما روایت ایام فراغت بود و حال که مینگرم:
ادعای زبانآوری در شرح آنچه نیک نمیدانستم.
امروز که گوشهچشمی نشان داده این دیو دوسر بر
ما آن رفته که دریغ از زبانآوری، دریغ از پردهدری، ابتلاء یعنی این.
+ نوشته شده در هفتم دی 1390ساعت 12:43  توسط رضا كاوه
|
روزی مریدی سرخچشم و
پریشانروی راه بر شیخ پشمالدین برید که: «یا شیخ! مسألهٌ!» شیخ را دماغ نبود، به
اکراه نگاه از زمین برداشت و آهسته گفت: «درگذر.» مرید دگربار شیخ را خطاب کرد. شیخ گفت: «درگذر.» مرید
مکرر کرد. شیخ با نگاهی خسته
گفت: «آنچه میخواهی بدانی، عاقبت تو را نسازد.» مرید ابرام کرد، شیخ گفت: « تعبیر
خوابی که دیدهای آنکه: دیر نباشد که به ضرب صاعقه بمیری» مرید متحیر شد، به
استغاثه گفت: «شیخ به کرامت قضا نگرداند؟» شیخ، سری جنباند و مرید را گفت: «قضای
تو تا ره بر شیخان سپیدریش نبندی، گشت.» مرید دردم سر خود گرفت و بیپروا دوید، در
کوچهای تنگ ناخواسته بر پیری سپیدموی راه بست؛ چون نظر کرد صاعقهای در کار نشد. او
را ولوله در جان افتاد که شیخ رند بدین حیلت مرید سائل از راه برداشت. صبح فردا دگربار
ره بر شیخ برید، دردم صاعقهای درکار شد و مرید را از پای تا سر بسوخت. شیخ بر
خاکستر وی نگریست، گفت «ریش خذاب شیخ سپیدموی راه بر قضای دیروز بست و انکار مرید
گستاخ، حریف سفیدی ریش شیخ امروز نشد»ای
دای
ای دای
ای دای ای دای
+ نوشته شده در دوازدهم مهر 1390ساعت 17:36  توسط رضا كاوه
|
قوم اسفلالسافلين را مراد
بسيار است، سببي و نسبي، ظاهري و باطني. روش اين قوم اما با مرادهايشان
نه «مريدي» و «حلقه به گوشي» كه حسد است و نخوت، ريشخند و مسخرگي.
چون فضيلت را در اين
قوم سر نگون است پس آداب طريقت، ايشان را به نكبتي افزونتر رهنمون ميشود كه مراد
جماعت كذاب از مريدان ستايش صدق نخواهد شنيد. مرادان اين قوم سر در جيب دورويي و
ريشه در شهوتي ديربنياد دارند، ظاهري آراسته به نشانههاي مردان و خويي به غايت
دريوزه و بدعنان.
مريدان قوم اسفلالسافلين
سر سجده بر آستان مراد دارند و درحال ذكر سجدهاشان نفرين مرگ و عذابي ديرين مراد
راست. سر مرادان نيز به ظاهر مريدان گرم نيست چرا كه خود دانند كه در اين
واديه، ره بردن به سعادت نه مقصود است و نه مطلوب.
اين قوم بي زمان و
مكان را آداب مريدي و مرادي، بسيار بيني اما مپندار آنچه ديدي كمترين رنگي از راستي
داشته باشد. مرادان در اعلي عليين اسفل السفلين بسيارند اما هر يكي، ديگران را چشم
ديدن نيست.
مريدان اين قوم نه از
راه پيروي طريق مراد كه از گردنكشي و طغيان و بيآبرويي ره ميپويند تا مرادي
يگانه شوند آنهم بيمريد.
+ نوشته شده در چهارم مرداد 1390ساعت 17:28  توسط رضا كاوه
|
كيفر بهترين فيلم چند
سال اخير است و اين از محافظه كاري من است كه فعلاً صفت تفضيليتري براي آن بكار
نميبرم. فيلمنامه، هزار معماي تو در تو را بدرستي طرح كرده و رمزگشايي ميكند و
حاصل ملغمهاي حوصله سر بر كه نيست بلكه بسيار جذاب است. بازيهاي خوب، دكوپاژ، موسيقي
و تدوين، تكههاي كوچكتر پازل اين فيلم خوب هستند. جز شكل پايانبندي نه چندان
دلچسب ولي بي اهميت فيلم همه چيز خوب است. فيلم از استاندارد فيلمسازي ايران
بالاتر است و اميد تكرار تجاربي اينچنين انتظاري دلپذير است. ديالوگ نويسي فيلم
نمونه موفقي است كه لحن تغليظ شده ندارد ولي باورپذير و زيباست.
+ نوشته شده در نوزدهم تیر 1390ساعت 10:13  توسط رضا كاوه
|
شيخ را روزگار سخت
گشت و اين از مريدان پنهان همي داشت. روزي تازه مريدي به شيخ رو كرد كه يا شيخ تو
را چه ميشود كه هر روز پوست بر استخوان نمايانتر ميگردد؟ چله گرفتهاي يا سيپاره
به كف داري؟ شيخ از حواب استغنا كرد؛ مريد را دل، آشوب شد كه: «خامي تا به كي؟ برحذر
باش كين زبان سرخ بر باد دهدت سر سبز»
شيخ را فرجي نشد و نزديك
بود كه از سختي روزگار كمر خم كند. به آن استغنا نكوهش نفس كرد: كان ماهي كنون از
آب برگير؛ مريد را گفت: روزي چنين پرسشي كردي. مريد خجل شد و صورت افروخته به جيب خجالت
دركشيد. شيخ چون استنكاف مربد ديد، زبان گرفت.
ايام بر شيخ تنگتر
شد جز پاسخ مريد راهي نيافت. او را گفت
پاسخي تو را بايد. مريد بيدرنگ آواز در داد:
زند خامي چو راه پير
رندي
بيابانش بود راه خلاصي
جامه دران از مجلس
برون گشت و سر بر بيابان نهاد.
در بيايان ره طريقت
جست و يافت. مربداني گردش آمدند و شيخ نامداري شد به سرزمين شيخ كشكولي. روزي شيخ
را ياد كرد، به ديدارش شتافت، در محضرش چشم از زمين بر نميداشت. به اكراه زبان
باز كرد و وصيت خواست. شيخ رندانه خنديد كه چو روزگار بر تو سخت گشت در پاسخ
مريدان رندي مكن كه ملك بر تو تنگ گردد.
+ نوشته شده در هشتم خرداد 1390ساعت 11:12  توسط رضا كاوه
|
همه چي تو فيلم درسته، همه چي سرجاشه: انتخاب موضوع، بالا و پايين كردناي قصه، بازيهاي خوب، دكوپاژ عالي و ...
اصغر فرهادي در اين فيلم هنرنمايي ميكنه، فكر نكنم كسي ديگه بتونه خوشفكري، تسلط به سينما، قدرت بازي گرفتن و هوش فرهادي رو زير سؤال ببره، خلاص كنم شايد بهترين تو نسل خودش.
فقط هر چي فكر ميكنم نميفهمم چرا فيلم منو نميگيره، شايد اينهمه واقعي بودن فيلم آزارم ميده، نميگيره يعني نميشينه بهم.
«دربارة الي» قصه تنهايي آدماس تو يه بحران، و چون فرهادي به گمان من، زبان نشانه (خوب يا بدش را) ندارد و ماجرا رو كاملاً رئاليستي تعريف ميكنه پس تفسير نشانه شناختي جفاست به فيلم.
همة ما از اين تجربههاي بحران، شلتر يا سفتتر داشتيم، چيزي كه ميبينيم تعريف دروني-بيروني تمام عيار يه بحرانه براي چند نفر، هر كدوم از آدما رو كه انتخاب كنيم تا ته همذاتپنداري باهاش ميريم. عليرغم روايت كاملاً بيروني و شخص ثالثي فيلم كه سكانسها و پلانهاي يك نفره و حتي دو نفره كمي هم داره، ما هر لحظه دروني تر و از منظر افكار و اوهام هر يك از شخصيتها به ماجرا نگاه ميكنيم.
هيچ جاي اين ماجرا غلو نداره، هيچ جاش تصنع نيست، هيچ جاش غريبي نميكنيم هيچ جاش شخصيتها رو سرزنش يا تحسين زيادي نميكنيم ما واقعاً دوست نداريم جاي هيچكدام از شخصيتها باشيم در حاليكه در لحظه لحظه فيلم داريم اينكارو ميكنيم.
ماجراي نامعلوم سرنوشت الي هم بياهميتترين چيز تو فيلمه.
فكر كنم من از اين آدماي واقعي و از اين ماجراي واقعي ترسيدم و اين ترس، با تعليق لذتبخش فيلمهاي كلاسيك فرق دارد. اينجا حس دوگانه لذت و ترس مرا سرمست نكرد.
دارم يواش يواش به اين نتيجه ميرسم كه براي يه «فيلم خوب» بايد خوب دروغ گفت نه اين كه دروغ نگفت.
+ نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:23  توسط رضا كاوه
|
قوم اسفلالسافلين را عادات رذيله كم نيست از آن ميان يكي لاف زدنهاي بسيار است. اين قوم را راههاي تزوير بسيار است اما در اين طريق خبرگان امت بيشك اسفلالسافليانند. اين قوم در هر چه گويي، به لاف، پيشواي مردمانند و چه فرقي ميكند كه بر خوي پسنديده برخي مردمان باشد يا بر صفت نكوهيدة مشتي رند.
اين قوم را چو مجال مجلس زيبارويان فراهم آيد، بر سر عشق ميلافند و آن هنگام كه صحبت مكنت گرم شود پرده تزوير، نقاب تهيدستياشان ميكنند. چو در مجلسي عزت فقرا بگويند، فقيرترينند و آنجا كه بازار صوفيان رونق دارد به سحر كلام عارفي پشمينه پوش و شيخي مستجابالدعوهاند، آنجا كه بساط پهلواني چيده باشند، لاف پاره كردن زنجير ميزنند و در جمع سفلگان به سفلگي شهره.
اين قوم بر سر هر چه اقتضاي روز و روزگار باشد آنچنان ميلافند كه تشخيص خير از شر را دشوار ميسازند. در لاف شر آنچنان گرم ميلافند كه قومي به يكباره گمراه كنند و در لاف خير نيز همچنان.
مقتضاي طبع اين قوم است و از مصاديق اجتماع نقيضين كه اين جماعت بسيار نميگويند اما بسيار ميلافند و تيغ لاف به اين مكر چه آخته كه نميسازند.
+ نوشته شده در هفتم مهر 1389ساعت 13:5  توسط رضا كاوه
|
مقيمان حرم اسفل السافلين را معبودي نيست، اين به فراست دانند اما چو اين نيز دانند كه معبودي كه بايد، هست، در ره انكار به اسباب تزوير دست مييازند و رندانه بيش از همه در پي فريب خويش بر ميآيند. تكرار تاريخي اين ماجرا علتالعلل ظهور قومي است كه سر از اسفلالسافلين بر كردهاند.
مر اين قوم را رنگ، ريا و تزوير نه مشغله يوميه و آلت كيد است اين جماعت بدين صناعت از خويش ميگريزند. بدا به حال آنكه بر اين قوم رحم آورد، گرفتار تلخي شيرين كلامشان گردد و به غفلتِ آگاهي ايشان دچار، كه نادانسته سر بر آستان بندگي ايشان گذاشته، از معبود رسته و رهپوي طريق حيرت در وادي غفلت گشته. راهي كه چو آغازيدن گرفت نه مجال بازگشتي هست و نه اميد انجامي.
+ نوشته شده در هفتم مرداد 1389ساعت 16:24  توسط رضا كاوه
|
كاسهاي دارم اَرَك پَرَك، تو پُر كني من پُر تَرَك
دنياي كنايه در مثلي از گنجينه سنتهاي روايت شده از زبان مادر؛ آنقدر ناب است اين كنايه كه در اينترنت بيانتها نتوانستم نشاني بيابم كه شايد املاي درستش را با آن چك كنم ولي بهرحال از اول هم قرار بود مثلآباد از مثلهاي مهجور بگويد.
قصه روزگار را خواستي مختصر كني و بازي بودن اول تا آخرش را بنماياني براحتي با اين جمله به مقصود ميرسي، يعني من بدو تو بدو آخرش هيچي. يعني اين دهر بر پايه هيچ ميچرخد تو پركن من پرترك. ظرف زندگي ما ميشود كاسهاي بشكسته كه هميشه پر ميشود و جالب كه پرتر هم ميشود و اين بازي ادامه دارد.
دنبال چيز اصلي جاي ديگري بايد گشت.
+ نوشته شده در شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:56  توسط رضا كاوه
|
روزي شيخ را حالت ثبت حكايتي ژرف ميرفت و بر خود بسيار ميپيچيد. مريدان را گفت :از چيزي در عجب نيستيد؟
گفتند ني.
گفت سئوال بي پاسخ از طريقت و شريعت نداريد؟
گفتند ني.
گفت از ملك و ملكوت و عالم بالا چه؟
گفتند ني.
گفت از غيب اسرار نميخواهيد؟
گفتند ني.
گفت واي بر شما من اگر فردا بميرم هيچ افسوس نميخوريد كه مُلك بي مَلِك شود؟
گفتند ني نه تو گفتي كه مُلك بي مَلِك نميماند؟
گفت: آري!
گفتند: هر زمان كه حالمان برافروخته شد و سئوالاتمان بيرون تراويد مَلِك ديگر و حكايتي دگر.
گفت: به هر حال من فردا عازم جهاني دگرم هر چه خواهيد كنيد.
مريدان را رگ غيرت برآمد، شيخ را دوره كردند كه كرامتي ما را نصيب و كن و درگذر.
شيخ دستي در ريش برد و گفت كرامت جز اين كه اجازت مرگ ما را به ما دادهاند؟ از فردا درگذشتيم اما هر روز را شما غنيمت شماريد كه شايد اين كرامت ديگر بار رخ ننمايد.
+ نوشته شده در پنجم خرداد 1389ساعت 18:47  توسط رضا كاوه
|
شيخ را سپيدهدمي مريدي ندا در داد:يا شيخ اعلي عليين كجاست؟
شيخ گفت همينجا كه استادهام. بي درنگ شك مريد را دريافت، به سبابه اشارتي بر آسمان كرد.
مريد را چيزي حاصل نشد و چون اشارت شيخ مي دانست بسيار نگريست؛ حالتي نرفت.
شيخ او را گفت: بدين اشارت هفتاد پرده دريدم كه ببيني، نديدي، بيش از اين نيز زمين طاقت پردهدري ندارد، هنوز هفتصد پرده باقي است. به خلوت كه نشيني به زهد و سعي بي فتور هر سال يك پرده تو را بر افتد.
دانستي كه چرا بدين سن چو پيران هزار سالهام!؟
+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:32  توسط رضا كاوه
|
بالاخره پس از ماهها رفتيم سينما؛
مثل اينكه نفس عميق را بايد جزو تجارب تكرار نشدني بگذاريم و اصلاً بنا نداشته نباشيم فيلم ديگري حتي از همان كارگردان را با آن مقايسه كنيم، پس از اين گذشتيم.
بنابراين چند نكته:
فيلم خوبي است عيار 14. داستاني يك خطي كه مناسب پرداخت شده و بطرز جالبي داراي تم فيلمهاي وسترن، تعليق فيلمهاي هيچكاك و روايت و فضاي غريب فيلمهاي برادران كؤئن (يعني فارگو) است.
بازي بياغراق فروتن بيشك يادگاري است كه بعدها قدرش دانسته خواهد شد و البته شهبازي استعداد بازي گرفتن از ستارهها را در فيلم بروز داده است.
سرماي جنونآساي لذتبخش فارگو را نبايد از شهبازي انتظار داشت ولي مزمزه كردن آن در ورسيون وطني هم دلنشين از آب درآمده. مهم آنست كه اين ريسك به تقليدي مسخره بدل نشده.
پيچيدگيهاي پنهان شده در سادگيهاي دكوپاژ، قصه، نماها و موسيقي، فيلم را براي بعدها كه بازبيني ميشود بسيار پرنكته باقي گذاشته است.
اصلاً در فيلم شهبازي همه چيز استادانه، بادقت و با پرهيز از توي ذوقزدگي طراحي (دقيقاً طراحي) شده و اين يعني فيلمهاي شهبازي قرار نيست يكي بگيرد و ده تا نه؛ اما بهر حال بيش از اينش را بايد سپرد به تقدير كه شايد چند سال يكبار نفس عميق از آب در بيايد. نشد كه برنگرديم به نفس عميق بيخيال.
حس فيلم حرص تحريك شده با ترس فروتن است و لاف عارفانه ديرباز (يعني آنچه دقيقاً نبايد گفته ميشد)، آسمونجلي شخصيت پورسرخ را هم در سينما كم داشتهايم و اينجا در آمده.
به نظر ميرسه خيلي به فيلم فكر شده ولي خوشبختانه اين فكر زيادي فيلم را از راه بدر نبرده. ترسم از اينه كه شهبازي تو فيلمهاي بعديش بخواهد بيش از اين فكر كند كه انشاء اله چنين نخواهد شد.
يكي از نكات جالب فيلم هم همين خارج از تهران و بيمكان و زمان فيلمساختن است كه نميدانم چرا كسي جرئت نكرده به سراغش برود فقط بعنوان باريك بيني بايد گفت نبايد اسم همان چند تا شهر هم مياومد كه بعداً بعضيا گير بدن كه پس چرا لهجه تركي تو فيلم نبود.
پلان نهايي فيلم هم خيلي به كار نشسته و هر چند الان يه جا خوندم كيارستمي براي اين پلان حضور داشته مثل تيتراژ سربازاي جمعه. بهر حال هر چند دو تاش مال كيارستميه ولي من ازشون خوشم اومده. خداي مارا ببخشايد.
+ نوشته شده در دهم فروردین 1389ساعت 17:16  توسط رضا كاوه
|
هميشه فكر ميكردم چلو همان پلو است و دو كلمه براي بيان يك چيز. اما ديدن يك منوی چلوکبابی در سال ١٢٧٠ منجر به اين شد كه سري به لغتنامه دهخدا بزنم و اين حاصل كار:
چلو: خشکه برنج.
غذایی که از برنج سازند و با خورشها خورند. در تداول عامه، خوراکی است که
از برنج خالص با روغن یاکره پزند و آن را با کباب یا خورش دیگر خورند.
مطبوخ برنج بدون آنکه با چیزهایی از قبیل ماش، عدس، رشته و نظایر اینها
مخلوط باشد.
پلو: طعامی است
که از برنج کنند و در آن گوشت و کشمش و خرما و مانند آن با ادویه کنند و
آن را اقسام است. اگر با یکی از حبوبات مانند عدس، باقلی، لوبیا و ماش
پخته شده باشد با اضافه ٔ آن کلمه عدس پلو، باقلیپلو، لوبیاپلو، ماشپلو، سبزیپلو، آلوبالوپلو، زرشکپلو، هویجپلو، کلمپلو و امثال آن
گویند و اگر بی گوشت و چیزهای دیگر باشد بر آن چلو پلاو اطلاق کنند.
پس اين دو كلمه در گذشت زمان به غلط جاي يكديگر بكار رفتهاند. پس اينبار در رستورانها نگوييد يه دست كباب برگ با پلو يمگر اينكه بخواهيد كباب را با عدس پلو بخوريد بجايش بسيار بجاست كه بپرسيد پلو چي داري؟ هر چند احتمالاً به شما خواهند خنديد اما غمي نيست كافي است همراهان را از دانش سرشار خود در تفاوت چلو با پلو مستفيض كنيد تا كرامتي براي شخصيت خود دست و پا كرده باشيد.
+ نوشته شده در یکم بهمن 1388ساعت 16:45  توسط رضا كاوه
|
از قديمالايام ميگفتند گرها (كچلها) خوش شانسند و بخت و اقبال بسيار دارند اما از آنجا كه برخي چون نگارنده آن روز كه بخت و اقبال تقسيم ميكردند رفته بودند براي قضاي حاجت، گري و ناگري فرقي به حالشان نميكند. آنجا كه رندي خود را در جاي نابجايي جا ميكند و انتظار فرجي هم دارد آنكه از احوال وي خبر دارد بدين كنايه پرده از رخ نيرنگش ميكشد كه «گري تا گري نه هر گري».
امروزه روز بر سبيل حسادت هم هرآنجا كه ياري خار چشم شد، ميشود بدين مَثَل عقدهگشايي كرد و خاطرش به كفايت مكدر نمود.
+ نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:35  توسط رضا كاوه
|
قلمدرشتي از نيمصفحه آغازين يك جريده سبب شد كه مزاجمان بر اين گردد كه فصلي نو در اين ياداشتخانه معظم بگشاييم و نامش مَثَلآباد كنيم و در ان از مثلهايي بينگاريم كه امروزه از زبان مردم دور شدهاند و در حال فراموشي.
بي شك مهمترين مأخذ ما صندوقچه فرهنگيِ مادري است كه گنجها از اين جنس
پنهان دارد. پيش از اين به جمعآوري چندي از اين مثلها همت گماردهايم.
شايد كه پرونده الكترونيكياش را بيابيم و رونق اين فصل را سبب آوريم. مزاجمان اينچنين گشته كه برخلاف فصل واژهها، اين فصل به حلاجي ذهن كنكاشگر بياراييم و كمتر از مستخرجات رسميه چون امثال و حكم مرحوم دهخدا بكار گيريم مگر سمبهاش پرزور باشد.
يك مويز و چهل قلندر
بهنگامي گويند كه متاعي بيارزش را مدعيان، بسيار باشند. امروزه در دعواهاي فاميلي ارث و ميراث ميتواند پركاربرد باشد و نيز هر جا ادعاي تملك چيزي به بيش از دو نفر برسد.
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 17:51  توسط رضا كاوه
|
شيخ را گفتند افسانه سر كن.
شيخ نظري متأثر نمود و گفت حكايات ما، همه فسانه است.
گفتند: يكي برگو،
گفت: روزي نگاهم بر آسمان بود و در عُجب خلقتش زمين ميسپردم، وسوسهاي خناس زماني بر دِماغم گذشت: «مر اين بلند آسمان بيانتها را انتها كجاست؟» در دم به چاهي فرو رفتم كه هرچه سقوط كردم به انتهايش ره نميبردم! گويا منادي در گوشم ميخواند «در شأن باري نيست كه خلق چيزي با انتها كند». چهل سال است از آن چاه بر نيامدهام.
+ نوشته شده در چهارم آذر 1388ساعت 17:11  توسط رضا كاوه
|
براي من هميشه سئوال بود كه خنيا و خنياگري آواز است يا نوازندگي آخر هم معلوم شد نه اين است و نه آن بل هم اينست و هم آن. از دهخدا:
خنیا.
[ خ ُ ] (اِ) سرود و ساز و نغمه باشد چه خنیاگر خواننده و سازنده و
سرودگوی را گویند و به این معنی بتقدیم «یای » حطی بر «نون » هم آمده است
. (برهان قاطع). سرود. ساز. نغمه . آهنگ . ترانه . (ناظم الاطباء). موسیقی
. (یادداشت بخط مؤلف ). رامش بود اعنی سرود و بدین سبب سرودگوی را خنیاگر گویند. (صحاح الفرس) : ز رامش جهان بانگ خنیا گرفت.
خنیاگر.
[ خ ُ گ َ ] (ص مرکب ) سرودگوی . سازنده . نوازنده . مغنی . آوازه خوان .
(ناظم الاطباء). مطرب . (تفلیسی ) (زمخشری ) (غیاث اللغات ). قوال . (غیاث
اللغات ). ساززن . خواننده . نوائی . (یادداشت بخط مؤلف )
زين پس به جاي هر دو استفاده ميكنيم و ايهامش را نيز هم:
چو رندي بجا در دو عالم نديد به خنيا خموشي همي برگزيد
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1388ساعت 18:20  توسط رضا كاوه
|
اهل اسفلالسافلين را بازگشتي نيست هر چند هماره نگاه به پشت سر دارند. باري اگر اميدي مر ايشان را شايد همانا بازگشت است دريغ كه خودآگاهي لعنتي منتشر اين جماعت پرده از رخ فريباي اين رويا به تندي ميكشد و اميد واهي ايشان به آني به يكي ديگر از حسرتهاي مدام بدل ميكند. اينگونه بهتر است: اين جماعت را اميد بازگشتي نيست اما حسرت بازگشت آري. و با تو بسيار گفتهام كه اگر اين وصف در كسي ديدي نه از اين جماعت ديدهاي كه پردهپوشي رياكارانه مر ايشان را كمينه مهارت است.
+ نوشته شده در دوازدهم آبان 1388ساعت 18:23  توسط رضا كاوه
|
گاهي وقتها اگر چيزي بگويي يا بنويسي حتماً پشيمون ميشي. الان يكي از اون وقتهاست براي من. پس خموش.
+ نوشته شده در سی ام مهر 1388ساعت 15:5  توسط رضا كاوه
|